حس می کنی
که دیگر نیستی!!!!
دیگر انسان نیستی!
و چگونه توانستی
اینچنین به شکسته شدن
تن دهی؟
چه شد؟
تمام آن آوازۀ بلند....
هیچ تفاهمی بین دست ها و مغز نیست مگر آنکه قلب میانجی آنها باشد!!!
حس می کنی
که دیگر نیستی!!!!
دیگر انسان نیستی!
و چگونه توانستی
اینچنین به شکسته شدن
تن دهی؟
چه شد؟
تمام آن آوازۀ بلند....
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود
آه...
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
مهم نیست که چقدر سرمون شلوغ باشه
مهم اینه که یادمون بمونه همیشه فرصتی برای لذت بردن از زیبائی ها داریم!مثــــل بـــارون دیشـــــــب!
قشنگ بود ...نه؟![]()
گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام نشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
خسرو گلسرخی
ترديدم آغازگر راهي نرفته است
راهي
که مي آغازمش
تا به پايانش برسانم
تا از احتمال حادثه و کشف
برهنه اش نکرده باشم
در جاده هاي تکرار
خواندنم نمي گيرد
انديشه است
نه ترديد
اينکه به بازگشتم وا مي دارد
انديشه آواز سر دادن
در افقي
که هوايي ديگر دارد
که هجايي زخمي پژوک هاي ديگر پس مي گيرند
و تحرير ديگري به صدا داده مي شود
نا آشنا براي گلوهاي پير
هميشه از ميانه هر راه
باز مي گردم
تصوير پايان
نوميدم مي کند
کلاف درهم اين جاده ها
جغرافياي سفرهاي ناتمام من است
منوچهر آتشي
دیروز بهم گفتن که یکی از دوستام در تصادف پدر و مادرش رو از دست داده
و اونوقت من فقط به خودم فکر کردم که اگه این اتفاق برای من می افتاد چه؟
واقعاً از خودم عصبانی شدم.امیدوارم دوستم حداقل منو ببخشه![]()
چرا کیفر نمیتواند جرم را از جامعه ریشه کن کند؟ به دلیل آنکه مجازات انسان مجرم را فقط میترساند نه
اصلاح. او را رام میکند نه بهتر. کیفر، حافظه، توانایی وزیرکی مجرم را افزایش میدهد
با تشکر ازآلیوشا