تبليغاتX
مرا ببوس

مرا ببوس

هیچ تفاهمی بین دست ها و مغز نیست مگر آنکه قلب میانجی آنها باشد!!!

حس می کنی

که دیگر نیستی!!!!

دیگر انسان نیستی!

و چگونه توانستی

اینچنین به شکسته شدن

تن دهی؟

چه شد؟

تمام آن آوازۀ بلند....

+ نوشته شده در  Mon 8 Dec 2008ساعت 7:38 AM  توسط hani  | 

تجمع دانشجویان دانشکده فنی شریعتیتجمع اعتراض آمیز دانشجویان دانشکده فنی شریعتی
+ نوشته شده در  Wed 7 May 2008ساعت 4:54 PM  توسط hani  | 

سلام!این عکسه خواهر زاده ام  سوداست!

sevda

+ نوشته شده در  Mon 13 Aug 2007ساعت 8:4 AM  توسط hani  | 

میهن پرست

کورش بزرگ: فرمان دادم تا بدنم را بدون این که مومیایی کنند و یا در تابوت بگذارند در گور قرار دهند تا ذرات تنم خاک ایران شود
+ نوشته شده در  Wed 4 Jul 2007ساعت 6:33 PM  توسط hani  | 

قدرت کلمات


چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس

+ نوشته شده در  Sun 1 Jul 2007ساعت 10:20 AM  توسط hani  | 

درد و نفرین بر سفر باد....

این یک آهنگ ار آرتوشه که من خیلی دوستش دارم

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

اینم خود آهنگ

+ نوشته شده در  Wed 30 May 2007ساعت 2:39 PM  توسط hani  | 

سلام!

مهم نیست که چقدر سرمون شلوغ باشه

مهم اینه که یادمون بمونه همیشه فرصتی برای لذت بردن از زیبائی ها داریم!مثــــل بـــارون دیشـــــــب!

قشنگ بود ...نه؟

 

+ نوشته شده در  Tue 15 May 2007ساعت 11:42 AM  توسط hani  | 

ریشه یابی نام ها

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Apr 2007ساعت 12:28 PM  توسط hani  | 

جوانه!

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام نشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

                                                                         خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  Fri 30 Mar 2007ساعت 7:28 PM  توسط hani  | 

انسان!!!

برادر که در بند خویش است نه برادر نه خویش است!
+ نوشته شده در  Tue 6 Mar 2007ساعت 10:30 AM  توسط hani  | 

انديشه است نه ترديد

 

ترديدم آغازگر راهي نرفته است
راهي
که مي آغازمش
 تا به پايانش برسانم
تا از احتمال حادثه و کشف
 برهنه اش نکرده باشم
در جاده هاي تکرار
 خواندنم نمي گيرد
انديشه است
 نه ترديد
 اينکه به بازگشتم وا مي دارد
 انديشه آواز سر دادن
 در افقي
که هوايي ديگر دارد
 که هجايي زخمي پژوک هاي ديگر پس مي گيرند
و تحرير ديگري به صدا داده مي شود
نا آشنا براي گلوهاي پير
هميشه از ميانه هر راه
باز مي گردم
 تصوير پايان
نوميدم مي کند
کلاف درهم اين جاده ها
جغرافياي سفرهاي ناتمام من است
 
منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  Mon 5 Feb 2007ساعت 11:48 AM  توسط hani  | 

طواف...

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی!

+ نوشته شده در  Fri 2 Feb 2007ساعت 8:50 AM  توسط hani  | 

زندگی آمریکایی

 یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود. از مکزیکی پرسید: چقدر طول کشید که این چند تا رو گرفتی؟ مکزیکی پاسخ داد: مدت زیادی طول نکشید. آمریکایی: پس چرا بیشتر صبر نکردی که بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ مکزیکی: چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانواده ام کافیه. آمریکایی: اما بقیه وقتت رو چه کار می کنی؟ مکزیکی: تا دیر وقت می خوابم، یک کم ماهیگیری می کنم، با بچه هایم بازی می کنم، بعد می رم تو دهکده می چرخم، نوشابه می خورم و با دوستانم شروع می کنیم به گیتار زدن و آواز خواندن و خوش گذرونی. خلاصه این هم زندگی ماست. آمریکایی: ببین من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی. اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری. بعد با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می کنی. اون وقت کلی قایق برای ماهیگیری داری! مکزیکی: خوب بعدش چی؟ آمریکایی: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونها رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده کوچک را هم ترک می کنی و می ری مکزیکوسیتی... بعدا لوس آنجلس و از اونجا هم نیویرک... اونجاست که دست به کارهاس مهمتری می زنی. مکزیکی: اما آقا! این کار چقر طول می کشه؟ آمریکایی: پانزده تا بیست سال! مکزیکی: اما بعدش چی آقا؟ آمریکایی: بهترین قسمتش همینه، موقع مناسب که گیرت اومد می ری و سهام شرکتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار برایت میلیون هادلار عایدی داره! مکزیکی: میلیون ها دلار!!! آه! خب بعدش چی؟ آمریکایی: اون وقت بازنشسته می شوی! می ری یه دهکده ساحلی کوچک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یک کم ماهیگیری کنی، با بچه هایت بازی کنی، بری دهکده و یه نوشابه بنوشی و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و آواز بخونی و خوش بگذرونی...
+ نوشته شده در  Thu 9 Nov 2006ساعت 6:28 AM  توسط hani  | 

من زمینی!

از دست این انسان زمینی که وقتی خودشو به یاد میاره همه چیزو از یاد می بره!

دیروز بهم گفتن که یکی از دوستام در تصادف پدر و مادرش رو از دست داده و اونوقت من فقط به خودم فکر کردم که اگه این اتفاق برای من می افتاد چه؟

واقعاً از خودم عصبانی شدم.امیدوارم دوستم حداقل منو ببخشه

+ نوشته شده در  Sun 29 Oct 2006ساعت 10:34 AM  توسط hani  | 

کیفر

چرا کیفر نمیتواند جرم را از جامعه ریشه کن کند؟ به دلیل آنکه مجازات انسان مجرم را فقط میترساند نه

اصلاح. او را رام میکند نه بهتر. کیفر، حافظه، توانایی وزیرکی مجرم را افزایش میدهد

با تشکر ازآلیوشا

+ نوشته شده در  Wed 25 Oct 2006ساعت 11:21 AM  توسط hani  |